تبليغاتX
پسرک تنها

پسرک تنها

غریب بی نشون

   دوستان عزیز از این به بعد به این وب لاگ مراجعه کنید

 

pesarakedelshekaste1.blogfa

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت17:4توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم 
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:25توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:24توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:24توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:21توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:18توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:17توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:17توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:17توسط حامد | |

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:15توسط حامد | |